تبلیغات
ஜMiss Soonஜ
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

پست جادویی

پنجشنبه 16 دی 1395 04:56 ب.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫

سلام

من مدیر وب Soon هستم

همون مهسا

اینجا همه نوع مطلبی وجود داره

قانون خاصی ندارم

فقط لطفا اگه پستی رو دوست داشتین بهم نظر بدین

کپی هم ازاده

صفحات جانبی هم جایه باحالیه خوبه که اونجا هم برید

خلاصه امیدوارم بهتون خوش بگذره
امضا ی من
لوگوی وب

Miss Soon





دیدگاه : جادویی!!!
آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1396 10:56 ق.ظ

محصول ایران

دوشنبه 15 آبان 1396 06:30 ب.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
از کی تا حالا توکیو غول
محصول ایران شده؟!
-_-
و این است قدرت فیلیمو
~_~




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 28 آبان 1396 02:51 ب.ظ

داستان جف قاتل

سه شنبه 9 آبان 1396 03:08 ب.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
جف و خانوادش به یک مکان جدید نقل مکان میکنن در حالی که فکر میکردن اونجا جای خوب و دوستداشتی ای برای زندگیه ، جف و برادرش نمیتونستن اعتراضی بکنن ، وقتی وسایلشون رو جابجا کردن یکی از همسایه ها اومد پیششون: سلام! من باربارا هستم من تو خیابون شما زندگی میکنم فقط میخواستم خودم و پسرم رو معرفی کنم. اون برگشت و پسرش رو صدا کرد: بیلی اینا همسایه های جدیدن. بیلی سلام کرد و به سمت حیاط دوید تا بازی کنه... مادر جف گفت: خب...من مارگارت هستم و این همسر من پیتره و این دو تا پسرای من جف و لوئی هستن. اون ها خودشون رو معرفی کردن و باربارا اونا رو به تولد پسرش دعوت کرد،جف و برادرش میخواستن اعتراض کنن اما مادرشون گفت که اونا دوست دارن که به جشن بیان.

وقتی کار جابجایی وسایلشون تموم شد جف پیش مادرش رفت و بهش گفت: مامان چرا ما رو به یه جشن بچگونه دعوت کردی؟ اگه متوجه نیستی باید بگم من یه بچه احمق نیستم!

مادرش گفت: جف! ما تازه به اینجا اومدیم ما باید نشون بدیم که دوست داریم وقتمونو با همسایه هامون بگذرونیم. حالا، ما به اون جشن میریم همینو بس.

جف میخواست حرف بزنه اما بی خیال شد چون میدونست که حرفاش فایده ای نداره.وقتی مادرش چیزی میگفت باید اطاعت میکرد.اون به اتاقش رفت و روی تختش نشست و به سقف نگاه کرد اما خیلی ناگهانی حس مرموز و غیر عادی ای بهش دست داد حس دردناکی نبود اما...غیر عادی بود. جف بی خیالش شد و فکر کرد فقط یه حس  تصادفیه، او صدای مادرش رو شنید که گفت بیاد وسایلش رو بگیره و جف رفت پایین تا بگیردشون.

روز بعد جف بلند شد تا صبحانه بخوره و بره مدرسه وقتی پشت میز نشست تا صبحانشو بخوره اون حس مرموز دوباره برگشت،اینبار اون حس قوی تر بود و مقدار ناچیزی درد آور اما جف دوباره جدی نگرفتش.

جف و برادرش بعد از صبحانه رفتن بیرون و منتظر اتوبوس شدن،ناگهان سه تا بچه با اسکیت برد دورشون پریدن اونا با تعجب برگشتن و گفتن: هی چه مرگتونه؟

یکی از اون بچه ها روی زمین توقف کرد و با یه ضربه اسکیت بردشو بلند کرد و با دستش گرفت،به نظر دوازده ساله میومد،یه سال کوچیکتر از جف او یک پیراهن و یک شلوار جین آبی پوشیده بود.

- خب،خب،خب به نظر میاد یه ملاقات جدید داریم، ناگهان دو بچه دیگه ظاهر شدن یکیشون خیلی لاغر و استخونی بود و دیگری گنده.

- خب تا شما اینجایین میخوام خودمونو معرفی کنم. این کیته. جف و لوئی به پسر استخونی نگاه کردن.قیافه ی گیجی داشت و به نظر شخص تابعی میومد.

-و این تروی...

   اونا به بچه چاق نگاه کردن، این بچه به نظر میومد از وقتی سینه خیز راه میرفته ورزش نکرده...

-و من ، من رندی ام ، الان برای همه ی بچه های همسایه یه قیمتی برای کرایه ی اتوبوس هست، منظورمو که میفهمین؟!

لوئی بلند شد، آماده بود که چراغا رو برای چشمای اون سه تا خاموش کنه که یکی از اونا روش چاقو کشید: نچ نچ نچ من امیدوار بودم تو بیشتر همکاری کنی ولی به نظر میاد باید از راه سخت وارد عمل بشیم.

بچه به سمت لوئی رفت و کیف پولشو از جیبش بیرون آورد.

جف دوباره اون احساس بهش دست داد حالا در واقع خیلی قوی بود ، یه حس سوزنده، اون ایستاد اما لوئی بهش اشاره کرد که بشینه اما جف قبول نکرد و به سمت اون بچه رفت:گوش کن بچه ولگرد بی ارزش کیف پول برادرمو بهش برگردون. رندی کیف پول رو تو جیبش گذاشت و چاقوی خودش رو از جیبش بیرون آورد :اوه؟ و تو چی کار خواهی کرد؟ همین که رندی جملشو تموم کرد جف ناگهان به دماغش ضربه زد وقتی رندی خواست دماغشو (به خاطر درد) بگیره جف مچ دستشو گرفت و شکست رندی جیق کشید و جف چاقو رو از دستش گرفت تروی و کیت به جف هجوم آوردن ، ولی جف خیلی چابک بود اون رندی رو روی زمین انداخت کیت سعی کرد بهش ضربه بزنه اما جف خم شد و با چاقو بازوشو زخم کرد کیت چاقوشو انداخت و در حالی که جیغ میکشید روی زمین افتاد،تروی هم بهش هجوم برد اما جف حتی به چاقو نیاز نداشت اون مستقیم به شکم تروی مشت زد و تروی پایین افتاد ، وقتی افتاد بالا آورد. لوئی نتونست هیچ کاری کنه فقط با بهت به جف نگاه میکرد ، تمام چیزی که تونست بگه این بود:جف چطور تونستی؟ اونا اتوبوس رو دیدن که داره میاد و میدونستن که برای همه چیز مقصر شناخته میشن بنابراین با تند ترین سرعتی که میتونستن فرار کردن اونا عقب رو نگاه کردن و راننده اتوبوس رو دیدن که با عجله به سمت رندی و بقیه میره. وقتی جف و لوئی به مدرسه رفتن جرئت نداشتن بگن چه اتفاقی افتاده تمام کاری که کردن این بود که نشستن و گوش دادن. لوئی فکر کرد که برادرش فقط چند تا بچه رو کتک زده ، ولی جف میدونست که موضوع فراتر از این بود ، موضوع یه چیز...ترسناک بود ، وقتی اون احساس به جف دست داد احساس کرد چقدر قدرتمند شده ، اصراری که بهش میگفت فقط به یه نفر صدمه بزنه ،نمیتونست خوشحال باشه، جف فکر کرد احساس عجیبش رفته و کل روز تو مدرسه هم دیگه برنمیگرده.

او از اینکه به خاطر اتفاقی که نزدیک ایستگاه اتوبوس افتاده بود احتمالا دیگه با اتوبوس به خونه نمیرفت خوشحال بود. وقتی به خونه رسید والدینش ازش پرسیدن که امروز چطور بود؟ و اون با صدایی که ازش شرارت میبارید جواب داد: شگفت انگیز بود.

روز بعد شنید که در جلوییشو میزنن او پایین رفت و دو پلیس دید، مادرش با عصبانیت بهش نگاه کرد: جف این پلیس ها بهم گفتن که تو سه تا بچه رو زدی، که این یه دعوای عادی نبوده و اینکه اونا زخمی شدن. زخمی شدن پسر!

جف به زمین خیره شد و با اینکار به مادرش گفت که حق با اونه : مامان اونا بودن که روی من و لوئی چاقو کشیدن.

یکی از پلیس ها گفت: پسرم ما سه تا چه رو پیدا کردیم که دوتاشون زخمی بودن و یکی شکمش کبود بود و ما مدرکی داریم که نشون میده تو از صحنه فرار کردی حالا،این به ما چی میگه؟

جف میدونست که دیگه نمیتونه کاری کنه چون مدرکی برای اینکه ثابت کنه اول اون و برادرش مورد حمله قرار گرفتن نداره.

پلیس گفت: پسرم برادرت رو صدا کن.

جف نمیتونست اینکارو بکنه چون اون بچه ها رو زده بود.

-آقا تقصیر...تقصیر من بود ، من اون بچه ها رو زدم ، لوئی سعی کرد جلومو بگیره اما موفق نشد.

پلیس به همکارش نگاه کرد و هر دو سری به نشانه توافق تکون دادن.

-صبر کنین! این صدای لوئی بود.

اونا به لوئی نگاه کردن که یه چاقو دستش بود ، پلیس ها اسلحه هاشون رو به سمت لوئی گرفتن.

- من اون کوچولو های ولگرد رو زدم تقصیر من بود. برای ثابت کردن حرفش آستیناشو بالا زد و زخم و کبودی رو نشون داد ، مثل اینکه اون در کشمکش بوده.

پلیس گفت: پسرم فقط چاقو رو بذار زمین.

لوئی چاقو رو بلند کرد و رو زمین انداخت.او دستاش رو بالا برد و به سمت پلیس ها حرکت کرد.

اشک های جف از صورتش پایین میومدن: نه لویی تقصیر من بود! من اینکارو کردم!

-  هه برادر بیچاره، داری سعی میکنی برای کاری که من کردم خودتو مقصر جلوه بدی ، خب، بیخیالم شو...

پلیس لوئی رو به سمت ماشین پلیس راهنمایی کرد.

- لوئی بهشون بگو که تقصیر من بود ، بهشون بگو! من اون بچه ها رو زدم! 

مادر جف دست هاش رو روی شونه های جف گذاشت : جف خواهش میکنم، مجبور نیستی دروغ بگی. ما میدونیم که تقصیر لوئی بوده میتونی بس کنی.

جف با نگاهی که انگار کمک میخواست به ماشین پلیس که لوئی توش بود و حرکت کرد نگاه کرد.

چند دقیقه بعد که پدر لوئی با ماشین به سمت خونه میومد صورت جف رو دید و فهمید مشکلی هست : پسر،پسر چی شده؟

جف نمیتونست جواب بده اولین صدای کوچیکی که درمیاورد باعث میشد اشکش سرازیر بشه.

مادر جف به سمت پدرش رفت تا اونو از اخبار بد با خبر کنه.

بعد از حدود یک ساعت جف به داخل خونه برگشت و پدر و مادرش رو دید که شکه ، ناراحت و نا امید بودن ، جف نمیتونست بهشون نگاه کنه ، اون نمیتونست ببینه که اونا چه فکری راجع به لوئی کردن وقتی همش تقصیر جف بوده.

اون رفت بخوابه و سعی کنه همه چی رو از سرش بیرون کنه.

دو روز رد شد بدون اینکه صدایی از لوئی بشنوه و دوستی که باهاش بگرده ، هیچ چیز بجز ناراحتی و احساس گناه.

اون روز شنبه بود وقتی مادر جف با صورتی شاد بیدارش کرد.

- جف صبح شده. مادرش اینو گفت و پرده رو کشید و اجازه داد نور به درون اتاقش نفوذ کنه.

جف نیمه هوشیار گفت: چیه ؟ امروز چه خبره؟

- چرا میپرسی؟ امروز تولد بیلیه.

جف حالا کاملا هوشیار بود.

- مامان داری شوخی میکنی نه؟ ازم انتظار نداری که به یه جشن بچگونه برم بعد از اون...  

 مدت طولانی ای سکوت کرد

- جف هر دومون میدونیم که چه اتفاقی افتاده ، من فکر کردم این جشن میتونه یکمی روزای گذشترو از ذهنت پاک کنه. حالا پاشو حاضر شو.   

مادر جف پایین رفت تا خودشو برای جشن آماده کنه.

جف مادر پدرشو دید که حاضر شده بودن ، مادرش یه لباس مجلسی پوشیده بود و پدرش کت و شلوار.

چرا اونا برای همچین جشن بچه گونه ای لباسای تجملی پوشیدن؟

مادرش گفت: پسرم میخوای همش همینو بپوشی؟

جف گفت : بهتر از اینه که زیاد لباس بپوشم.

مادرش جلوی خودشو گرفت تا دعواش نکنه و لبخند زد.

پدرش گفت: جف میدونم به نظرت لباسایی که ما برای همچین جشنی پوشیدیم عجیبن ولی اگه میخوای تاثیر گذار باشی باید اینجوری لباس بپوشی.

جف برگشت تا لباسشو عوض کنه.

جف از بالا داد زد: من هیچ لباس مجلسی ای ندارم!

مادرش گفت: فقط یه چیزی بپوش.

اون تو لباساش دنبال چیزی گشت که بشه بهش گفت مجلسی. اون یه جفت شلوار سیاه پیدا کرد که برای موقعیت های خاص میپوشیدشون و یک زیر پیراهنی اما نتونست یه پیراهن پیدا کنه. اطراف رو نگاه کرد اما هیچی گیرش نیومد بالاخره یه سوییشرت سفید پیدا کرد و پوشیدش.

پدرو مادرش با هم گفتن: اینو میپوشی؟

مادرش به ساعتش نگاه کرد و گفت : اوه برای عوض کردنش وقتی نمونده بیاین بریم.

اونا از خیابون عبور کردن تا به خونه باربارا و بیلی رسیدن و در زدن و باربارا که مثل پدرو مادر جف لباس پوشیده بود ظاهر شد. وقتی وارد شدن جف فقط آدم بزرگا رو دید و هیچ بچه ای پیدا نکرد.

باربارا گفت: جف بچه ها تو حیاطن چطوره بری با چند تاشون آشنا بشی.

جف رفت تو حیاط و کلی بچه دید که میدویدن و با لباس های کابویی عجیب غریب با تفنگای پلاستیکی به هم شلیک میکردن، ناگهان یه بچه به طرفش اومد و یه تفنگ و کلاه بهش داد و گفت: هی میخوای بازی کنی؟

- آه نه بچه من دیگه برای این کارا خیلی بزرگ شدم.

بچه با اون صورت توله سگی عجیبش به جف نگاه کرد :لطفا.

جف قبول کرد و کلاه رو سرش کرد و شروع کرد به بچه ها شلیک کردن.

اولش به نظرش کاملا مسخره میومد ولی وقتی شروع به بازی کرد خیلی بهش خوش گذشت.

کار خیلی باحالی نبود اما اولین باری بود که کاری باعث شده بود فکرش درگیر لوئی نباشه بنابراین با بچه ها بازی کرد تا وقتی که یه صدایی شنید. یه صدای عجیب.

سپس دیدشون رندی تروی و کیت که با اسکیت برداشون به این طرف حصار پریده بودن.

جف تفنگ اسبای بازی رو انداخت و کلاه رو از سرش برداشت. رندی با تنفری سوزان به جف نگاه کرد.

رندی گفت سلام جف، ما یه کار ناتموم داریم...

جف دماغ کبود شدش رو دید و گفت :فکر کنم ما بی حسابیم من شما رو زدم و شما هم برادرمو انداختین زندان.

رندی با عصبانیت به چشمای جف نگاه کرد: اوه نه من برای بی حساب شدن نیومدم ، برای بردن اومدم! تو ممکنه اون روز حساب مارو رسیده باشی ولی امروز نه!   

رندی به محض اینکه اینو گفت به جف حمله ور شد. هر دو روز زمین افتادن. رندی به دماغ جف مشت زد و جف از گوشای رندی گرفت و با سرش به سر رندی زد. جف رندی رو از خودش جدا کرد و هر دو روی پاهاشون ایستادن.

بچه ها جیغ میکشیدن و والدین داشتن از خونه فرار میکردن. تروی و کیت تفنگ هاشونو از جیبشون بیرون کشیدن.

اونا گفتن: هیچ کس حرفو قطع نکنه وگرنه پرواز میکنه!

رندی چاقوشو تو شونه جف فرو کرد. جف جیغ کشید و روی زانو هاش افتاد. رندی شروع کرد به صورتش ضربه زدن. بعد از سه ضربه جف پای رندی رو گرفت و پیچوند و باعث شد رندی روی زمین بیوفته. جف ایستاد و به سمت در پشتی رفت. تروی گرفتش : کمک نمیخوای؟ 

اون از یقه ی جف گرفت و انداختش رو ایوان. وقتی جف سعی کرد بایسته روی زمین افتاد. رندی دوباره شروع کرد به زدن جف تا وقتی جف خونریزی کرد.

- زود باش جف با من بجنگ!

رندی جف رو بلند کرد و توی آشپزخونه انداخت. او یه بطری ودکا رو پیشخون دید و به سمت سر جف پرتش کرد.

-بجنگ!

او جف رو به اتاق نشیمن برد: زود باش جف به من نگاه کن!

جف مختصر نگاهی کرد ، صورتش پر از خون شده بود.

- من بودم که برادرتو انداختم زندان و حالا تو میخوای اینجا بشینی و بذاری اون یکسال اونجا بپوسه! باید خجالت بکشی!

جف شروع به بلند شدن کرد.

- اوه بالاخره! تو بلند شدی و میخوای بجنگی!
جف حالا رو دو تا پاش ایستاده ، خون و ودکا صورتشو پر کرده. او دوباره اون احساس عجیب رو پیدا کرد.

-بالاخره بلند شد! رندی به سمت جف دوید.

اون موقع بود که اون اتفاق افتاد ، چیزی در درون جف تکون خورد، روح و روانش نابود شد، تمام افکار منطقی رفته ، تمام کاری که میتونه بکنه ، کشتنه. او رندی رو گرفت و به زمین کوفت.جف به سمت سر رندی رفت و مستقیم به قلبش مشت زد. مشت باعث شد قلب رندی از کار بیوفته. وقتی رندی بریده بریده نفس میکشید جف بهش میکوبید ، مشتی پس از دیگری ، خون از بدن رندی تراوش کرد، تا وقتی او آخرین نفسش رو کشید ، و مرد.

حالا همه به جف نگاه میکنن ، والدین ، بچه های گریان ، حتی تروی و کیت. اگرچه اونها خیلی سریع به خودشون اومدن و تفنگ هاشون رو به سمت جف نشونه رفتن. جف تفنگ ها رو دید و به سمت پله ها دوید. همین که او شروع به دویدن کرد تروی و کیت بهش شلیک کردن، همه ی تیر خطا رفت.

جف از پله ها بالا رفت و صدای کیت و تروی رو شنید که دنبالش میکردن.

وقتی اونا آخرین گلوله هاشونو مصرف میکردن جف به سمت دستشویی رفت. او قفسه حوله ها رو برداشت و رو زمین انداخت. کیت و تروی به سرعت وارد شدن ، چاقو ها آماده بود.

تروی تفنگش رو به سمت جف تکون داد، جف برگشت و قفسه حوله ها رو به صورت تروی زد. تروی به سختی روی زمین افتاد و حالا فقط کیت مونده بود.

او به نظر چابک تر از تروی میومد و وقتی جف خواست با قفسه بهش ضربه بزنه فرار کرد.

او چاقو رو انداخت و از گردن جف گرفت و به زمین انداختش. از تاقچه بالایی یه سفید کننده روی سر جف افتاد.

اون ماده هر دوی اونها رو سوزوند و هر دو جیغ کشیدن. جف به بهترین روشی که میتونست از چشماش حفاظت کرد. او به سمت قفسه حرکت کرد و مستقیم به سر کیت ضربه زد.

همونطور که کیت افتاده بود و داشت از شدت خونریزی جون میداد لبخندی شیطانی زد.


جف پرسید: چی خیلی خنده داره؟


کیت یه فندک از جیبش بیرون آورد و روشنش کرد : چیزی که خیلی خنده داره...اینه که تو با الکل خیس شدی.


چشمای جف گشاد شد وقتی کیت فندک رو به سمتش پرت کرد. وقتی شعله با جف تماس پیدا کرد الکل موجود تو ودکا آتیش گرفت. وقتی که الکل سوزوندش سفید کننده هم پوستشو سفید کرد.


جف آتیش گرفت و جیغ وحشتناکی کشید او سعی کرد از آتیش بیرون بیاد اما فایده ای نداشت الکل اونو به یه جهنم متحرک تبدیل کرده بود. او به سمت حال دوید و روی پله ها افتاد.


همه وقتی جف رو دیدن شروع کردن به جیغ کشیدن حالا یه مرد در آتش روی زمین می افتد ، تقریبا مرده آخرین چیزی که جف دید مادرش و پدر مادر های دیگه بودن که سعی داشتن آتیش رو خاموش کنن.


اون موقع بود که جف ناگهان بیهوش شد.


وقتی جف بیدار شد صورتش گچ گرفته شده بود. اون نمیتونست هیچی ببینه ، اون یه گچ روی شونش حس کرد و بخیه در سرتاسر بدنش.سعی کرد بلند بشه اما فهمید که یه لوله روی بازوشه و وقتی جف سعی کرد بلند شه اون لوله افتاد و یه پرستار به داخل هجوم آورد.


-فکر نکنم حالا بتونی از تخت بیرون بیای. پرستار جف رو به تخت برگردوند و لوله رو سر جاش گذاشت.


جف بدون هیچ فکری نشست، هیچ ایده ای نداشت که دقیقا کجاست.


بالاخره بعد از ساعت ها اون صدای مادرش رو شنید : عزیزم حالت خوبه؟


جف نمیتونست پاسخ بده ، صورتش گچ گرفته شده بود و نمیتونست حرف بزنه.


- اوه عزیزم من خبرای خوب دارم همه ی شاهدا به پلیس گفتن که رندی اعتراف کرده که میخواسته به تو صدمه بزنه ، اونا تصمیم گرفتن لوئی رو آزاد کنن.


این موضوع تقریبا به جف تلنگر زد و یه چیزایی رو به یادش آورد.


- اون فردا آزاده و شما دوتا میتونین دوباره با هم باشین.


مادر جف بغلش کرد و باهاش خداحافظی کرد.


دو هفته دیگه جف خانوادش رو ملاقات کرد و بعد روزی رسید که بانداش رو باز میکردن. خانوادش اونجا بودن تا ببینن اون چه شکلی شده. وقتی دکتر باند های صورت جف رو باز کرد همه روی لبه صندلیشون بودن.


اونها صبر کردن تا آخرین باند هم از صورتش برداشته بشه.


دکتر گفت: بیاین برای بهترین امید داشته باشیم.


اون به سرعت آخرین قسمت رو هم جدا کرد.


مادر جف وقتی صورتش رو دید جیغ کشید.


لوئی و پدر جف با وحشت بهش خیره شده بودن.


جف گفت: چی شده؟ چه بلایی سر صورتم اومده؟


اون به سرعت از تخت بیرون اومد و به دستشویی رفت.


اون تو آینه خودشو نگاه کرد و علت پریشونی خانوادش رو فهمید.


صورتش...وحشتناکه.


لب هاش سوخته بودن و رنگشون به یه قرمز تیره و عمیق تغییر پیدا کرده بود.


صورتش سفید خالص شده بود و موهاش از قهوه ای به سیاه تبدیل شده بودن.


او به آهستگی دستش رو روی صورتش گذاشت ، حالا براش یه حس چرمی داشت. اون برگشت به خانوادش نگاه کرد و دوباره به آینه نگاه کرد.


لوئی گفت: جف ، خیلی هم بد نیست...


جف گفت : خیلی بد نیست؟ این محشره!


خانوادش به اندازه همدیگه شگفت زده شده بودن.


جف به طور غیر قابل کنترلی خندید. خانوادش متوجه شدن که چشم چپش و دستاش ناگهان منقبض شدن.


- آه...جف ، حالت خوبه؟


- خوب؟ تا حالا به این خوشحالی نبودم! ها ها ها ها هاااااااااااااا به من نگاه کنین ، این صورت برام عالیه.


اون نمیتونست خندش رو متوقف کنه. او به آینه نگاه کرد ، چه چیزی باعث این شده بود؟


خب...شما ممکنه فکر کنین وقتی جف داشته با رندی میجنگیده یه چیزی تو مغزش ، سلامت روانیش ، شکسته.


حالا اون مثل یک ماشین کشتار شده بوداین چیزی بود که خانوادش نمیدونستن.


مادر جف گفت: دکتر...پسر من...حالش خوبه؟ میدونین از نظر مغزی؟


- آه بله این رفتار برای بیمارایی که همچین اتفاقی براشون افتاده عادیه اگه در عرض چند هفته دیگه رفتارش تغییر نکرد بیارینش اینجا تا ازش یه تست روانشناسی بگیریم.


- اوه ممنونم دکتر.


مادر جف به سمت جف رفت: عزیزم وقت رفتنه.


جف به آینه نگاه کرد صورتش هنوز هم یه لبخند احمقانه داشت: باشه مامی، هاهاهاهاهاهاااااااااا.


مادرش بردش تا لباساشو عوض کنه.


زنی که پشت میز بود گفت: این همونیه که باهاش اومده بود.


مادر جف پایین رو نگاه کرد و شلوار سیاه و سوییشرت سفید رو دید که پسرش پوشیده بود.


حالا از خون پاک شده بودن و به هم دوخته شده بودن.


مادر جف به اتاق هدایتش کرد و مجبورش کرد لباساشو بپوشه. سپس اونا رفتن بدون اینکه بدونن این آخرین روز زندگیشونه.


اون شب مادر جف بوسیله صدایی که از دستشویی میومد بیدار شد. 


به نظر میومد یه نفر داره گریه میکنه ، او به آهستگی رفت تا ببینه اون چیه.


وقتی تو دستشویی رو نگاه کرد صحنه دهشتناکی رو دید جف داشت با یه چاقو روی گونه هاش لبخندی هک میکرد.


مادرش پرسید: جف داری چی کار میکنی؟


جف به مادرش نگاه کرد: من نمیتونم همیشه بخندم مامی یکم که بگذره سخت میشه ، حالا من میتونم برای همیشه بخندم.


مادر جف فهمید که دور چشماش سیاه شدن.


- جف چشمات!   


 به نظر میومد دیگه هرگز بسته نشن.


- من نمیتونم صورتم رو ببینم من خسته شدم و چشمام بسته شدن، من پلکام رو سوزوندم بنابراین اینطوری میتونم همیشه خودمو ببینم ، صورت جدیدمو.


مادر جف وقتی دید پسرش دیوونه شده به آرامی عقب عقب رفت.


- مامی مشکل چیه من قشنگ نیستم؟


- چرا پسرم ، چرا تو قشنگی...ب-بذار برم باباتم صدا کنم تا بیاد صورتتو ببینه.


او با سرعت به سمت اتاق خواب دوید و پدرش رو شکه از خواب بیدار کرد: عزیزم تفنگو بردار ما...


او ساکت شد وقتی جف رو در چهارچوب در دید که یه چاقو در دستش داشت.


این آخرین چیزی بود که شنیدن ، وقتی جف با چاقو بهشون حمله ور شد هر دو رو سلاخی کرد.


برادرش لوئی به خاطر صداهایی که اومد وحشت زده بیدار شد. اون دیگه چیزی نشنید پس سعی کرد دوباره بخوابه. وقتی که در آستانه خوابیدن بود حس خیلی عجیبی بهش دست داد که یکی داره نگاش میکنه.


قبل از اینکه دستای جف دهنشو بگیرن لوئی بلند شد تا ببینه چی داره نگاش میکنه.


جف به آرومی چاقو رو برداشت تا توی بدن لوئی فرو کنه. لوئی خودش رو به اینور و اونور کوبید و سعی کرد از دست جف فرار کنه.





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

هالووین من

دوشنبه 8 آبان 1396 10:50 ب.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
بله  بله
خوب میدونم هالووین برای اونا هست نه ما
ولی خیلی مثل چهارشنبه سوری هست
به هرحال چون امسال نشد جشن بگیرم
هالووینم همین بود^_^



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 8 آبان 1396 10:57 ب.ظ

هالووین

یکشنبه 7 آبان 1396 08:30 ب.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
سلام
هالووین مبارک
امیدوارم با مردگانی که میان مهربون باشین
شما که نمیدونین اونا چقدر دوستتون دارن






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 آبان 1396 09:33 ب.ظ

بازدید و نظرات

شنبه 6 آبان 1396 01:08 ب.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
سلام
این که بازدید وب در روز اینقدر بالا هست خیلی عالیه
منم خیلی ازتون ممنونم
ولی تعداد نظرات در هفته....
صفره:|
الان دقیقا ۲ ماه(یا بیشتر)
انصافا من گناه دارم تو سایتای خارجی دنبال متن و عکس بگردم
بعد بیام اینجا با کلی علاقه اپ کنم
بعد بازدید بسی بالا
نظر بسی صفر
در کل اگه نظر بدین من قول میدم تو وب خودتون بیشتر نظر بدم
اونایی هم که وب ندارن نظر بدن جوهر موبایلشون تمام نمیشه:/
نکته:منظوری از این حرف اخر نداشتم ناراحت نشین.
نکته:اینو قابل توجه یه بنده خدا و تمام بنده خداهای دیگر گفتم=_=



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 آبان 1396 01:16 ب.ظ

سوزویا جوزو

جمعه 5 آبان 1396 02:12 ب.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
اصلا این عشق اول و اخر من در زمینه انیمه هست
بقیه عکسا توی ادامه مطلب
برای اپلود عکسا خیلی دردسر داشتم
لطفا نظر بدین

ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1396 02:34 ب.ظ

جف قاتل

جمعه 5 آبان 1396 02:03 ب.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
من
نمیتونم
همیشه
بخندم
نمیتونم
همیشه
ببینم
این کار
لازم
بود
.
.
.
نکته(منظور از این کار همونی بود که جف پلکاش رو سوزوند
و دهنش رو پاره کرد)



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1396 02:12 ب.ظ

روش

جمعه 5 آبان 1396 11:05 ق.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
من
مشکلات
فرد
رو به
من
فردا
واگذار
میکنم
این
روش
جالب
منه



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

جنگجو

جمعه 5 آبان 1396 10:53 ق.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
جنگجویی
که
قدرت
نداشته
باشه
فقط
مزاحمه



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

رویا&کابوس

جمعه 5 آبان 1396 10:32 ق.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
تو هرگز
نمیتونی
به کسی
 که
شبها
در
کابوس ها
قدم میزنه
رویا
بفروشی
!!!




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1396 11:09 ق.ظ

هیولا

جمعه 5 آبان 1396 10:21 ق.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
چرا اینقدر از هیولا ها میترسی؟

وقتی که خودت میدونی من درون تو هستم!



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1396 10:47 ق.ظ

باشگاه نویسندگان

سه شنبه 17 مرداد 1396 09:44 ب.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
سلامم
چطورین؟چه خبر؟
توی باشگاه نویسندگان قبول شدم
اینو مدیون شما هستم
مرسیییی




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1396 10:47 ق.ظ

حیوان خانگی

پنجشنبه 11 خرداد 1396 04:01 ب.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
من تا حالا تقریبا تمام حیوان های خانگی رو داشتم...
ماهی-لاک پشت-همستر-قناری-خرگوش و...
تقریبا همه چیز جز طوطی گربه سگ...
اخرین حیوانم هم همستر بود که از همه بیشتر دوستش داشتم
پشمک



الان میخوام یک طوطی بخرم ولی نمیدونم اسمشو چی بزارم

البته علی(داداش کوچولوم)میگه اسمش رو سوِئیپی بزار:l

ولی من خیلی موافق نیستم به نظر شما اسمش چی باشه؟

.
.
.
.
اسمشو انتخاب کردم اسمش تی تی هست



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1396 10:46 ق.ظ

تصمیم

پنجشنبه 19 اسفند 1395 10:33 ق.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫


تصمیم دیگه با خودته!!!



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1396 10:46 ق.ظ

سوپرایز

جمعه 29 بهمن 1395 10:19 ق.ظ

نویسنده: ♫Miss Soon♫
موضوع: محشر ها ?
سلام!
سوپرایز!!!
پیداش کردم!!!
خب اول بزنین روی

Embed

حالا تند تند موس(اگه با گوشی هستید انگشت) رو تکون بدین!!!
خیلی عکس باحالیه مگه نه؟؟؟
تازه هرچی تندتر و بیشتر موس رو تکون بدین یهو برقش میگیره!!!
فعلا



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 آبان 1396 01:02 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2
]